سگ

samira

سگ گله

۷ بازديد
سگ گله ای پیر و با تجربه را که سالیان دراز پاسبان شهری بود در یک روز تابستانی به اتهام قتل عمدِ بره ای دستگیر و بازداشت کردند.

در واقع بره را روباه مو قرمز سرشناسی ذبح کرده بود و بدن سرد نشده ی مقتول را در لانه سگ گله گذاشته بود.

محکمه در دادگاه کانگارو به ریاست قاضی "ولابی" تشکیل شد. اعضاء هیئت منصفه از روباهان بودند و تمام تماشاچیان روباه بودند و روباهی به نام "رینارد" دادستان بود.

رینارد گفت: "صبح به خیر آقای قاضی."

و قاضی ولابی با خوشرویی پاسخ داد: " خدا به همراهت پسرم، موفق باشی."

سگ پوودلی به نام "بو" که دوست قدیم و همسایه ی سگ گله بود وکیل مدافع متهم بود.

پوودل گفت: "صبح بخیر آقای قاضی."

و قاضی به او اخطار کرد: "بیش از لزوم زرنگی نکن - زرنگی باید منحصر به طرف ضعیف باشد- و این شرط انصاف است."

موش خرمایی کوری، اولین موجودی بود که به محل شهود آمد و شهادت داد که دیده است که سگ گله بره را کشته است.

یوودل اعتراض کرد: "شاهد کور است"

قاضی با خشونت گفت:
"خواهش می کنم مطالب شخصی و خصوصی را پیش نکشید. شاید شاهد جنایت را در عالم خواب و خیال دیده است. این به او حق می دهد که شهادت دهد و آنچه دیده است افشا کند."

پوودل گفت:
"اجازه می خواهم شاهد دیگری را بطلبم."

رینارد با نرمی گفت:
"ما اینجا شاهد دیگری نداریم فقط یک عده قاتل بسیار نازنین داریم."

از این میان روباهی به نام "باروز" به محل شهود خوانده شد.
باروز گفت: "من در واقع ندیده ام که این بره کش، بره را به قتل برساند ولی نزدیک بود که ببینم."

قاضی ولابی گفت:
"همین اندازه هم کاملاً کافی است." !

پوودل پارس کرد:
"اعتراض دارم."

قاضی گفت:
"اعتراض وارد نیست. آیا اعضاء هیئت منصفه در باره صدور رای توافق کرده اند؟"

روباهی که رئیس هیئت منصفه بود ایستاد و اعلان کرد "ما متهم را گناهکار می شناسیم اما به برائتش رای می دهیم.
زیرا اگر متهم را به دار بیاویزیم تنبیهش تمام می شود، اما اگر او را که متهم به جنایاتی سیاه چون قتل و پنهان کردن جسد و رابطه داشتن با پوودل ها و وکلای دفاع است تبرئه کنیم هرگز دیگر کسی به او اعتماد نخواهد کرد و همه عمر مورد سوء ظن خواهد بود.
به دار آویختنش بیش از استحقاق اوست و به سرعت تمام می شود."


رینارد فریاد کشید: " آزاد کردن بعد از اثبات گناه برای خاتمه دادن به مفید بودن یک فرد زیباترین راه ممکن است!"

به این ترتیب پرونده بسته شد و دادگاه تعطیل شد و همه به خانه هایشان رفتند که در آن باره صحبت کنند.


با پشم نمی توان جلوی چشم عدالت را گرفت، باید چشم ها را با دستمال بست.

جمیز تربر